فريد الدين العطار النيسابوري

213

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

الحكاية و التمثيل راه بينى بود بس عالى نَفَس * هرگز او شربت نخورد از دستِ كس سايلى گفت « اى به حضرت نسبتت * چون به شربت نيست هرگز رغبتت ؟ » گفت « مردى بينم استاده زَبَر * تا كه شربت باز گيرد زودتر با چنين مردى موكّل بر سرم * زهر من باشد اگر شربت خورم با موكّل شربتم چون خوش بود * اين نه جلّابى بود كآتش بود . » هر چه آن را پايدارى يك دم است * نيم جو ارزد اگر صد عالم است از پىِ يك ساعته و صلى كه نيست * چون نهم بنياد بر اصلى كه نيست گر تو هستى از مرادى سر فراز * از مرادِ يك نفس چندين مناز ور شدت از نامرادى تيره حال * نامرادى ، چون دمى باشد ، منال گر تو را رنجى رسد گر زاريى * آن ز عزّ توست نه از خواريى آنچه آن بر انبيا رفت از بلا * هيچ كس ندهد نشان از كربلا آنچه در صورت تو را رنجى نمود * در صفت بيننده را گنجى نمود